تبليغاتX
غروب سرخ دلم ...........................................

کد آهنگ

.................................




با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده


نغمه های شهید علمدار



ای کاش در دل ذره ای شور و نوا بود

احوال ما با حالت نی همصدا بود

ای کاش شور جنگ در ما کم نمیشد

این نامه را بی شیوه مردم نمیشد

ای کاش رنگ شهر بازیم نمیداد

در جبهه یا زهرا مرا بر باد میداد

امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم

حال و هوای لحظه های جنگ دارم

فرسنگ ها دورم ز وادی محبت

با یک دل خسته ز نیش سنگ تحمت

مسموم شد ساقی و پیمانه شکسته

از بخت بد درب شهادت شد بسته

من ماندم و متن وصیت نامه پیر جماران

من ماندم و شرمندگی از روی یاران

من ماندم و شیطان و نفس و جنگ هایش

من ماندم و شهر و گناه و رنگهایش

از زرق و برق شهر خود نیرنگ خوردم

آن معنویت های جنگ را از یاد بردم

خود را به انواع گنه الوده کردم

در راه باطل کوشش بیهوده کردم

از دفتر دل نام الله پاک کردم

دل را به زیر کوه عصیان خاک کردم

اکنون پشیمان آمدم با این تمنا

یارب نظر کن جرم و عصیانم ببخشا


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 8:48 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
لالایی

لالایی

کودک دلبندم

آسوده بخواب

که فرشتگان را گفته ام

از گهواره ات دور شوند

تا ترنم لطیفشان تو را بیدار نکند

و پروانه های باغ را سپرده ام

تا هنگامی که تو در خوابی

از این گل به آن گل پرنکشند

زیرا تو آنقدر لطیفی

که صدای پرهایشان را خواهی شنید.

من

ترانه های آرام لالایی را

آهسته برایت زمزمه خواهم کرد

و شیره جانم را

قطره قطره در کامت خواهم ریخت

و بیدار خواهم ماند

تا تو به خواب ناز فرو روی

وعطر نفسهای کوتاهت

چشمم را گرم کند

آنگاه هوشیارانه کنارت خواهم آرمید

و نفسهای کوتاه تو را

در تمام طول شب خواهم شنید...

 

 



موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 10:2 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

زمان حمله آمریکا به عراق بود یه شب ساعت 15/12 بود داشتم میخوابیدم تلوزیون داشت صحنه های مجروحین رو نشون میداد دلم خیلی گرفت

یکدفعه این شعر به زبونم اومد:

 خواب و بیدار

پشت این دیوار مردم همسایه در تاب وتبند

کاش یک دست به روی تب آنها میریخت

آبی از بهر دوای دل پرپر شدشان

کودک همسایه

می سوزد از این جام بلا

میخواهد

هر دم از عابر بیگانه دوا

عابر سنگدل بی احساس

میزند بر لب خشکیده او مهر جفا

 

آه ای راهگذر

اگر این است جواب کودک

چه شود آتیه این دیوار

دل دیوار گرفته از غم

اودلش میخواهد

بگریزد ز آتشکده آتشبار

برزخ بین دو واژه

خواب و بیدار


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 16:6 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
حس غریب

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 17:39 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
این هم یک شعر از خودم

زمان زمان عجیبیست

دل خداییم امشب

در آرزوی حبیبی است

چودل به صدق وصفا نیست

بدان که جای خدا نیست

امیر قافله امشب

به فکر روزی ما نیست

نه دل گزاف نگو

که حرف من،تو وما نیست

امیر دلش با ماست

اگر چه با ما نیست

دلم برایش باز

دوباره تنگ شده

به عقل ونفسم باز

دوباره جنگ شده

امیر بیا بیا

کجا؟کمی بنشین

درست که راه طولانیست

کمی زلطف وکرم

جنون ما ببین

اگر چه یاد تو خود کمال کامل ماست...

...

این شعرو قبلا هم گذاشتم تو وبلاگم الان دوباره گذاشتم دوستای جدیدم بخونن نظرشونو بگن

ممنون از همتون


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 10:1 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 11:46 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 11:43 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دلزدگی از شغل

 

نجّار پيري بود كه مي‌خواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه مي‌خواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذّت ببرد. كارفرما از اين كه ديد كارگرش مي‌خواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجّار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانهء ديگر بسازد. نجّار پير قبول كرد، امّا كاملاً مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده كرد و با بي‌حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجّار داد و گفت : «اين خانه متعلّق به توست. اين هديه‌اي است از طرف من براي تو ».نجّار شوكه شده بود. مايهء تأسّف بود! اگر مي‌دانست كه دارد خانه‌اي براي خودش مي‌سازد، مسلّماً به گونه‌اي ديگر كارش را انجام مي‌داد.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 0:4 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دردو دل حضرت زینب هنگام عبور از کوفه با مردم کوفه

مردم کوفه کو علی مرتضی

مردم کوفه کجا رفت آن صفا

مردم کوفه چرا سنگ میزنید

جان زینب بر دل تنگ میزنید

قلب زینب جای درد آتشین

سوزد از دشنامهای مشرکین

مردم کوفه منم من زینبم

یا که آه درد مندان در شبم

مردم کوفه چرا کف میزنید

منظر نا محرمان دف میزنید

رقص این نامحرمان از بهر چیسن

روی کعبه نیزه منظر بهر کیسن

شهر کوفه زخم زینب تازه شد

خاطرات ضربت شب تازه شد

ابن ملجم اشعث و مکر غطام

ضربتی بر فرق آن نور امام

شهر کوفه یاد آن شبها کنی

نان وخرما دوش و زنبیل علی

کوفه

زخم ها بر دوش آقایم زدی

بیوفایی ناسپاسی کرده ای

مسجدو محراب کوفه غرق خون

مجتبی بالین بابم دل به خون

قبر مادر در مدینه انتظار

قبر آقایم نجف در نیزار

آن یکی در کوچه سیلی خورده بود

این یکی را کوفیان دلخور نمود

آن یکی را شاهد است مسمار ودر

این یکی را مسجد و محراب وسر

آن یکی را پهلوی بشکسته بود

این یکی را فرق انور بسته بود

...

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 0:5 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
محرم
زینبا دلبر صدایت میکند                

                           بشنو از نی چون حکایت میکند

فرا رسیدن ماه محرم ماه حماسه ماه دلیری ماه مکتب بزرگ عاشورا رو به همه عزیزانم تسلیت میکم


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 2:3 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
سکوت سنگین شب را دریاب مسافر

تو باقیمانده هجوم فهمی

این طوفان فریاد خاموشیست

راه فراری نیست

هنوز هم در لابلای خویش اسیری

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 11:44 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
اتل متل

اتل متل یه بابا دلیر وزار وبیمار

اتل متل یه مادر یه مادر فداکار

اتل متل بچه ها که اونارو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو میخواد بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر دست میذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون فحش میده به بچه هاش

همون وقتی که هر چی جلوش باشه میشکنه

همون وقتی که هر کی پیشش باشه میزنه

غیر خدا ومادر هیچ کسی رو نداره

اون وقتی که بابا جون موجی میشه دوباره

دویدم ودویدم سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه افتاده بود رو زمین

مامان هوار میزد شوهرمو بگیرین

مامان با شیون وداد میزد توی صورتش

قسم میداد بابا رو به فاطمه به جدش

تورو خدا مرتضی زشته میون کوچه

بچه داره میبینه تو رو به جون بچه

بابا رو دوره کردن بچه های محله

بابا یهو دویدو زد تو دیوار با کله

هی تند وتند سرش رو بابا میزد تو دیوار

قسم میداد حاجی رو حاجی گوشی رو وردار

نعره های بابا جون پیچید یهو تو گوشم

الو الو کربلا جواب بده به گوشم

مامان دوید واز پشت گرفت سر بابا رو

بابام با گریه میگفت کشتند بچه هارو

بعد مامانو هولش داد خودش خوابید رو زمین

گفت که مواظب باشین خمپاره زد بخوابین

الو الو کربلا پس نخودا چی شدن؟

کمک میخوایم حاجی جون بچه ها قیچی شدن

تو سینه وسرش زد هی سرشو تکون داد

رو به تماشاچیا چشماشو بست وجون داد

بعضی تماشا کردن بعضی فقط خندیدن

اونایی که از بابا فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون هی به  خودم پیچیدم

درد غربت بابا نشونه های درده

درد غربت بابا غنیمت از نبرده

شرافت وخون دل نشانه های مرده

ای اونایی که امروز دارین بهش میخندین

برای خنده هاتون دردشو می پسندین

امروزشو نبینین بابام یه قهرمونه

یه روز به هم میرسیم بازی داره زمونه

موج بابام کلید قفل در بهشته

درو کنه هر کسی هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون میشین که دیگه خیلی دیره

گریه های مادرم یقه تونو میگیره

بالا رفتیم ماسته پایین اومدیم دوغه

مرگ ومعاد و عقبی کی میگه که دروغه

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 22:6 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
غم دل

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش

 

 غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش

 

 گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو

 

 که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش

 

غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

 

 همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش

 

من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب

 

به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 22:7 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دسته گل تو

دسته گل تو

 

گلانداما به سویم دسته ای گل          فرستادی مرا پروانه کردی

مرا کاشانه چون غمخانه ای بود  تو این غمخانه را گلخانه کردی

 

زدست قاصدت گل را گرفتم         بهر گلبرگ آن صد بوسه دادم

پس از آن با دلی آکنده از شوق        بآرامی به گلدانی نهادم

 

شبانگه گرد گل پروانه گشتم          بیاد تو به گل بس راز گفتم

حکایت ها که با تو گفته بودم          بجای تو به گلها باز گفتم

 

میان دسته گل زنبقت را                زاشک چشم گریان آب دادم

بنفشه را بیاد گیسوانت                   بانگشتم گرفتم تاب دادم

 

گل ناز تو را بوسیدم از شوق     ولی آن گل کجا ناز تو را داشت

نشانی داشت از بوی تو اما       کجا چشم فسونساز تو را داشت؟

 

بروی برگ زیبای گل سرخ        نهادم با دلی غمگین لبم را

به امیدی که با یاد لب تو           بصبح آرم به شادی یک شبم را

 

ولی هرچند بوسیدم گلت را        دل تنگم چو غنچه هیچ نشکفت

ددر آن حالت که گرم بوسه بودم   گل سرخ تو در گوشم چنین گفت:

 

گل سرخم مخوان ای عاشق مست     که من پیش لب یار تو خارم

به سرخی گرچه دارم رنگ آن لب  ولی شیرینی و گرمی ندارم !


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 18:36 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
حسینی ها

   السلام علیک یا ابا عبدالله

 

 

سلام دوستای من آمدن ماه غمبار محرم ماه خون ماه عشق ماه جدایی ماه بیقراری را به همه شما تسلیت میگم

این شعر زیبا رو به این مناسبت براتون میذارم البته کامل نیست اما اون مقداری که داشتم رو نوشتم امید وارم خوشتون بیاد اگه شعرای زیبایی دارین برام بنویسین ممنون میشم

 

  زینبا دلبر صدایت میکند           

بشنو از نی چون حکایت میکند

زینب ای زخمی هجران حسین   

 بشنو از نی صوت قرآن حسین

نی جواب آه سرد زینب است     

خیره بر رخسار زرد زینب است

گاه نی سر در گریبان میکند      

از رقیه چهره پنهان میکند

نی چه غمگینانه مشغول دعاست    

این صدا پیش رقیه آشناست

سوز نی آتش فکنده در جهان           

کاروانانی به دنبالش روان

کاروان صحرا به صحرا میرود        

 ناله ی نی تا ثریا میرود

کعبه نی هر دم جنایت میکند       

بشنو از نی چون حکایت میکند

صحنه ای از تیغ و تیر ودشنه نیست   

ای فرات دیگر سکینه تشنه نیست

قحطی آب صبو یادش بخیر              

 روزهای با عمو یادش بخیر

باد بوی عود وعنبر میدهد               

  بوی اصغر بوی اکبر میدهد

بابا

یاد داری آمدم نشناختم جسم شریفت     

خم شدم بابا نشانت را ز انگشتر گرفتم

داشتم میمردم از غم در کنار کشته تو   

 لب بر آن حنجر نهادم زندگی از بر گرفتم

بر تن آزرده من بوسه میزد تازیانه     

  از برای توشه ره بوسه زان پیکر گرفتم

خواهرکوچکترم چون دید راست در خرابه  

 داده جان در پیش رویت من غمی دیگر گرفتم


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 13:21 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
شعر ناب
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

من از نظر های دلم فهمیدم

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 3:9 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

و هنوزمیسوزم از یاد روزی که تو را تنها دیدم

تو تنها بودی وتنهامیرفتی وقلب من هنوزبه پایان راه آن تنهایی نرسیده   

چگونه میتوانستم زیبا ترین واژه هستی را تنها   ببینم اما این درست است

تو تنهایی تو مظهر اسم احدی تو واحدی تو بی همتایی پس تنهایی از ذات توست


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:10 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
امیر دل
این هم یک شعر از خودم

زمان زمان عجیبیست

دل خداییم امشب

در آرزوی حبیبی است

چودل به صدق وصفا نیست

بدان که جای خدا نیست

امیر قافله امشب

به فکر روزی ما نیست

نه دل گزاف نگو

که حرف من،تو وما نیست

امیر دلش با ماست

اگر چه با ما نیست

دلم برایش باز

دوباره تنگ شده

به عقل ونفسم باز

دوباره جنگ شده

امیر بیا بیا

کجا؟کمی بنشین

درست که راه طولانیست

کمی زلطف وکرم

جنون ما ببین

اگر چه یاد تو خود کمال کامل ماست...

...

خیلی دلم میخواست ادامه بدم اما نشد اگر هم روزی ادامه دادم براتون مینویسم


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 22:45 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

                              

                         الهی!پس کوآه

الهی!شکرت که هیچ راه فراری از درگاهت نیست

شکرت که هرجابریم وهر چی بشیم باز خالق ما تویی .اگر به اوج کمال برسیم به تو رسیدیم اگر پست بشیم قلبمون سیاه بشه اون طور که فراموشت کنیم اما شکرت که وجودمون باز متعلق به توست.هرچی باشیم باز بنده توییم .خوب یابد در پناه توییم.اگر بخوایم هم نمیتونیم ازت جدا بشیم چون خودت گفتی

هوالاول والاخر واظاهر والباطن

همه وجود تویی هیچ چیز غیر از تو نیست

الهی!همه گویند خداکو حسن گوید جز خداکو

وجود مطلق تویی پس من خیالم راحته چون در هر صورت قسمتی از وجود تو ام

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 21:7 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

ایا تا به حال به این نتیجه رسیدین که :

شکست بزرگترین تجربه است

ادم وقتی شکست میخوره تازه میفهمه عالم حساب وکتاب داره همیشه اون جوری که تو فکر میکنی نیست تازه میفهمی خواسته تو در برابر خواسته خدا چیزی نیست .کسی هست چیزایی میدونه که هیچ کس نمیدونه .از غرور وخود خواهی در میای بزرگ میشی ناپایداری جهان رو احساس میکنی تازه میفهمی که نباید به هیچ کس صد در صد اعتماد کنی چون هیچ کس به اندازه خدا تورو دوست نداره وخواسته ات برای هیچ کس به اندازه خدا مهم نیست حتی خودت هم به اندازه خدا نمیدونی چی برات خوبه چی بده چون خودت هم به اندازه خدا خودتو نمیشناسی .

تازه میفهمی تسلیم خدا شدن یعنی چی البته این به این معنی نیست که انسان اختیار نداره نه (معلوم هم نیست خدارو چه دیدی شاید هم نداشته باشه) به قول عزیزی میفهمی

                                   فلک در چه فکرو ما در چه فکر

درسته از خیلی ها دلخور میشی میتونی ادمای اطرافتو بشناسی از راهنمایی هایی که میکنن میفهمی کی تورو دوست داره کیه که خواسته تو براش مهمه کی نیست

چه خبره ه ه ه ه ه ه ه ه ه این همه فایده اونوقت ادم باید دیوانه زنجیری باشه که تا یه شکستی میخوره بگه دیگه هیچی برام مهم نیست میخوام خودمو بکشم دیگه زندگی معنا نداره و....... چون تازه چشمات رو به حقیقت زندگی بازتر میشه حالا میتونی یه زندگی بهتر وبا اشتباهات کمتری رو ادامه بدی

اینطور نیست؟


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384 و ساعت 16:56 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دل من

وای از روزی که دستتو از سرم برداری

پیغام دادی که دیگه بهم توجه نمیکنی

امیدوارم دروغ باشه

خودت که میدونی بدون تو هیچم

خدا نیاره روزی که بفهمم دیگه منو نمیبینی

بدون از اون روز به بعد دیگه من نیستم

اخه من من تویی

همه چیز من تویی

میدونم مدتیه ازت دور شدم

اما تو بخشنده تر از این حرفایی

میدونی ومیدونم

. 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384 و ساعت 11:47 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
نیستی

میدونستی زوال ونابوی تدریجی ادما هم یه جور مرگه حتی بد تر از مرگ به نظر من یه جور زنده به گور شدنه اما داغش برای اطرافیان کمی کمتر یا دیر تر معلوم میشه چون وقتی یه عزیزی رو ناگهانی از دست میدی چون غیر منتظره است وامادگیشو نداری برات خیلی گرون تموم میشه وخیلی سخته  اما وقتی عزیزت کم کم نابود میشه چون تدریجیه کمتر احساس میکنی

حتی شاید برای از دست دادنش وقت گریه گردن رو هم نداشته باشی متاصفانه به نبودنش عادت میکنی میبینی هست اما وجودش در توتاثیر خاصی نداره حتی ممکنه دیگه از وجودش هم خسته شی واین واقعا سخته

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 و ساعت 16:44 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
عشق

نوای عاشقان در بی نواییست

دوام عاشقی ها در جداییست

 

نمیدونم کجا اما یادمه یه جایی یه مطلبی خوندم که برداشتم ازش این بود که تا بوده عاشقا از هم دور بودن به عبارتی بنای عاشقی رو رو جدایی گذاشتن نمیشه هم عاشق واقعی باشی هم معشوق رو در کنارت داشته باشی اصلا عاشقی بدون درد نمیشه میشه عاشق بود و دل آسوده داشت؟ مزه عاشقی به اینه که دل آدم واسه معشوقش بلرزه ویک لحظه آروم نباشه کسی که آرامش داشته باشه رو که نمیگن عاااااااااشق اصلا عاشقا از رو قیافه پریشون ومظطربشون شناخته میشن وگرنه کی میدونه کی عاشقه کی عاشق نیست؟

تا حالا درک کردین؟

که اگه آدم عاشق نباشه حتی همین عشق مجازی وزمینی چقدر احساس پوچی میکنه تازه وقتی دل آدم با عشق به درد میاد آدم میفهمه دلی هم داره مثل اینه که آدم وقتی وقتی سالمه اصلا احساس نمیکنه معده ای هم داره اما وقتی معده درد میگیری میفهمی معدت کجاست واصلا معده ای هم داری پس حتما از خدا بخواه تو رو عاشقت کنه ولو همین عشق زمینی اما مواظب باش باید همه خطراتشو به جان بخری همچنین مواظب باش عشقت منطقی باشه اما نه اگه جنبه شو نداری پاتو تو این وادی نذار اسیرت میکنه .

نظر شما چیه؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384 و ساعت 21:27 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

زمان حمله آمریکا به عراق بود یه شب ساعت 15/12 بود داشتم میخوابیدم تلوزیون داشت صحنه های مجروحین رو نشون میداد دلم خیلی گرفت

یکدفعه این شعر به زبونم اومد:

 خواب و بیدار

پشت این دیوار مردم همسایه در تاب وتبند

کاش یک دست به روی تب آنها میریخت

آبی از بهر دوای دل پرپر شدشان

کودک همسایه

می سوزد از این جام بلا

میخواهد

هر دم از عابر بیگانه دوا

عابر سنگدل بی احساس

میزند بر لب خشکیده او مهر جفا

 

آه ای راهگذر

اگر این است جواب کودک

چه شود آتیه این دیوار

دل دیوار گرفته از غم

اودلش میخواهد

بگریزد ز آتشکده آتشبار

برزخ بین دو واژه

خواب و بیدار


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 و ساعت 14:48 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید؟

چرا ما آدما این جوری هستیم؟ هر وقت میخوایم از یه موضوع یا یه صحنه یا اتفاقی که اصل موضوع رو نمیدونیم چیه استنباطی بکنیم هر جوری که به نفعمونه در موردش فکر میکنیم واون موضوع رو به نفع خودمون در نظر میگیریم بعدا که حقیقت امر معلوم میشه میفهمیم بابا ما اصلا توی ماجرا قرار نداشتیم در صورتی که خودمونو تو مرکز میدیدیم حالا؟بیارو باقلا بار کن شکست روحی میخوریم همه چی برامون تموم شدست می گیم دیگه به کی یا به چی میشه اعتماد کرد ؟ چرا هر چی بدبختیه مال منه ؟  دیگه نمیخوام زنده باشم و...........

شدیم مثل بچگی هامون که هر وقت نمره کم میاوردیم میگفتیم معلم فلان شده به من کم داده وهروقت بیست می گرفتیم می گفتیم من بیست اوردم بابا دیگه نمیگیم خودم کردم که لعنت بر خودم باد اگه فقط یه کم منطقی و رو حساب کتاب فکر کنیم وتصمیم بگیریم اینقدر مشکلات نداریم .

نظر شما چیه؟


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 و ساعت 14:21 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
فسانه

فسانه

گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود

دیگر نمانده بود برایم بهانه ای

جنبید مشت مرگ ودر آن خاک سرد گور

می خواست پر کند

روح مرا چو روزن تاریکخانه ای

 

اما بسان بازپسین پرسشی که هیچ

دیگر نه پرسشیست از آن پس نه پاسخی

چشمی که خوش ترین خبر سرنوشت بود

از آشیان ساده روحی فرشته وار

کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود

خندید با ملامت با مهر با غرور

با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است

که ای تخته سنگ پیر

آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟

 

چشمم پرید ناگه وگوشم کشید سوت

خون در رگم دوید

امشب صلیب رسم کنید ای ستاره ها

برخاستم زبستر تاریکی وسکوت

 

گوئی شنیدم از نفس گرم این پیام

عطر نوازشی که دل از یاد برده بود

اما دریغ کاین دل خوشباورم هنوز

باور نکرده بود

کآورده را به همره خود با دبرده بود

 

گوئی خیال بود شبح بود سایه بود

یا آن ستاره بود که یک لمحه زاد ومرد

چشمک زدو فسرد

لشکر نداشت در پی تنها طلایه بود

 

ای آخرین دریچه زندان عمر من

ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ

از پشت پرده های بلورین اشک خویش

با یاد دلفریب تو بدرود میکنم

روح ترا وهرزه درایان پست را

با این وداع تلخ ملولانه نجیب

خشنود میکنم

 

من لولی ملا متی وپیر مرده دل

تو کولی جوان وبی آرام وتیز دو

رنجور میکند نفس پیر من ترا

حق داشتی برو

 

احساس میکنم که ملولی زصحبتم

آن پاکی وزلا لی لبخند در تو نیست

وآن جلوه های قدسی دیگر نمیکنی

میبینمت زدور ودلم م تپد زشوق

می بینم برابروسربر نمیکنی

 

ان رنج کاهدم که تو نشناختی مرا

در من ریا نبود صفا بود هر چه بود

من روستائیم نفسم پاک وراستین

باور نمیکنم که تو باور نمیکنی

 

این سر گذشت لیلی ئمجنون نبود آه

شرم آیدم زچهره معصوم دخترم

حتی نبود قصه یعقوب دیگری

این صحبت دو روح جوان از دو مرد بود

با الفت بهشتی کبک وکبوتری

 

اما چه نادرست در آمد حساب من

از ما دوتن یکی نه چنین بود ای دریغ

غمز وفریبکاری مشتی حسود نیز

ما را چو دشمنی به کمین بود ای دریغ

 

مسموم کرد روح مرا بی صفائیت

بدرود ای رفیق می ویار مستی ام

من خردی تو دیدم وبخشایمت به مهر

ور نیز دیده ای تو ببخشای پستی ام

 

من ماندم وملال وغم رفته ای تو شاد

با حالتی که بد تر از آن کس ندیده است

ای چشمه جوان

گویا دگر فسانه به پایان رسیده است

                                                          مهدی اخوان ثالث

 

 

                                                                                                  

 

 

 

 

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384 و ساعت 5:37 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
افسانه

مبتلایی که ماننده ی او

کس در این راه لغزان ندیده

آه

دیریست کاین قصه گویند

از بر شاخه مرغی پریده

مانده بر جای از او آشیانه

                                                                              نیما یوشیج

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384 و ساعت 5:7 توسط ستاره |


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
شعر ناب

ای دلبرما مباش بی دل بر ما                       

یک دلبر ما به که دوصد دل برما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما                      

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

.............................................................

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر             

کز دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما                    

گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

.............................................................

نیکی و بدی که در نهاد بشر است                  

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل                

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

.............................................................

اولم رام نمودی به دل آرامیها                      

آخرم سوختی از حسرت نا کامیها

تو و نوشدن پمانه وخوشنودی دل                 

من وخاک در مخانه وبدنامیها

.............................................................

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست                  

سهراب بیا که آب را گل کردند

............................................................. 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384 و ساعت 6:53 توسط ستاره |